تبلیغات
Welcome to OurBlog!

سفر به ایران ۱

پنجشنبه 4 خرداد 1385 ساعت 01:05 ق.ظ
نویسنده: بابا تحت موضوع: از همه رنگ ,

 

امروز آخرین امتحان را دادم: probability and statistics درسی نامانوس و ناآشنا با مفاهیم مسخره اش!... آمار و احتمالات...

درسی که ۳ بار و هر بار به یک بهانه تو ایران حذف اضطراری یا پزشکی کردم و یا افتادم!

اصلا از اسمش هم بدم میاد.. تا بحال یکی دوباری به سرفصلهای اون آشنا شدم اما بنظرم اونقدر واضح و روشن هست که مسخره تر از اون نمیتونه خوندن و ارائه اون بعنوان درس باشه و اونقدر حوصله ام رو سر میبره و از سر غرور یا شایدم لجبازی دلم نمیخواد که بخونم و یاد بگیرمش!

بالاخره تموم شد.. امروز همه امتحانات سمستر چهارم و در واقع سال دوم رشته ام تموم شد...

امسال مثل برق و باد گذشت.. اصلا به خاطر ندارم سالی به این سرعت گذشته باشه...

شایدم بخاطر اینه که پر از خاطره شده و شایدم پر از مسائل و گامهای کوچک و بی هدف که چیزی برای بقا در ذهنم نگذاشته و زود گذشته!؟

به هر ترتیب گذشت...

امسال دیرتر از سال قبل به ایران میام... چیزی بیشتر از یک ماه اگه اشتباه نکنم...

اما در عوض تعطیلات بیشتری ایران خواهم بود و در کنار خانواده و استشمام هوای وطن نامانوسم!!

جاتون خالی امروز دوباره رفتم دکتر خونه!!

رفتم دندونامو خبردار کردن و به خیال خودشون باهاشون خداحافظی کردن!

اما من که میدونم دوباره باید فردا برم تا اونی که همین امشب وقتی که غذا میخوردم کنده شد رو دوباره چسب و وصله بزنن!!

امشب رفتم خرید برای معلم خوبم که خیلی کمکم کرده بود... معرفت و زیبایی بزرگی که داشت منو مجبور کرد تا هدیه ای ارزشمند تر و گرانتر از آنچه برای خودم خریدم را برای او بخرم و هدیه کنم...

فردا توی یک فرصت کم میرم به خونش تا برای اولین بار تو خونش چایی بخورم و هدیه بدم بهش...

بعد از اون هم فکر کنم باید موتورها رو ببریم خونه ی علی جواد ... همونی که از قبل از انقلاب اینجا مونده و همدوره ای بابا مامان هست و بنحوی از دوستان قدیمی ما میشه... اونقدر قدیمی که فارسی حرف زدنش شده مثل خط میخی!!

از اون داغ مسلمونای شیعی که نسل بعدیشون آب رفتن و موهای ریخته ی سرش ابهت وجودیشو یا به باد داده و یا به روزگار سپرده...

یکی از دختراش رفته امریکا و یکی از پسراش رفته استرالیا و یکی دوتای دیگه هم هنوز اندرخم مهندسی و لیسانس خودشون و خیالپردازی و نقشه کشی برای آینده ای هستن که پدر جواهر فروششون میتونه به همه ی اونها رنگ واقعیت بزنه...

علی جواد هم یه چند تکه هدیه و سوغاتی یا شایدم یادگاری داره که همراه ما برای دوستان ایرانیش میفرسته...

امشب با حسین خیلی شوخی کردم... از اونایی که خودم نمیخندم اما حسین ریسه میره...

سر لباساش بود...

همه لباساشو جر واجر میکنه بعد یه مدت خیلی کمی که میپوشه... واسه همین همش دوست داره لباس زپرتی بخره...

دیروز که عصبی شدم از سر لباس و تیپی که میزنه و بیشتر شبیه راننده اوتو ها شده بود فهمید که باید یه سر و رویی تازه کنه و امشب دیگه به غلط کردن افتاد که فردا میاد یه شلوار حسابی بخره...

خوب همه چیز با خنده تموم بشه خیلی بهتره...

یه خنده ای که داشتیم سر این بود که پیرهنش از پشت به اندازه دو سه وجب یک خط راست جر خورده بود!

من با تعجب پرسیدم که اینو چیکارش کردی!

اون هم گفت که وقتی اومده درش بیاره... پاره شده.... منم سعی کردم با تریپی که خودش پیرهناشو در میاره تصور کنم که چه اتفاقی افتاده!

بله... آقا به سبک نینجا ها که از پشت خنجر یا شمشیر میکشن بیرون... سعی کرده بوده که پیرهن رو در بیاره که بعد از گیر کردن به انگشت و بالا کشیدن دستش به اون روز افتاده بود!...

خلاصه .... کلی خندیدیم...

الان رفته بخوابه که فردا امتحان داره... آخرین امتحانشه...

ما هم فردا ساعت یک نیمه شب درشکه حاملمون به سمت بمبئی به حرکت در میاد... اونهم با بالهای آهنین!...

خدا کنه وسط راه پنچر بشیم!.... آخ چه حالی میده که خیلی وقته یه حس ترس و هیجان اینچنینی نچشیدم...!... حس پنچری!!

ساعت یک میریم بمبئی و اونجا هم تا بعد از ظهر ساعت یک منتظر میمونیم تا درشکه بعدی ما رو ببره به ایران...!

بمبئی همش قطرات آب انگار جلوی چشمات توی آسمونی که میخوای استشمام کنی خط ویژه به سوراخ بینی داره!...

یه جوریه... جالب و بامزه... مردمش در نگاه های قبلی ام بنظر خیلی بی خیال تر و ریلکس تر از مردمان این ایالت بودند!

نوشته ی بعدی ام رو شاید از کافی نت بمبئی بنویسم... البته اگه باز باشه و منم سوژه برای نوشتن داشته باشم که ارزش نوشتن رو داشته باشه...

با این نوشته خواستم تلافی دوران امتحانات و تنبلی برای نوشتن از خودم رو داشته باشم و به گندگی و فسقلکی خودتون بخرید و بفروشید اگه خیلی زیاد شده بود...

تا فردا یا پس فردا و پسون فرداهای دیگر...

یا علی...


لینك مستقیم به مطلب

کبوتر نامه رسان

ارسال نظر / پیام

بلبل خوش خبر از طرف همان یار رسید
خبر از دلبری یار به دلدار رسید


ارسال پیام شما و مشاهده پیامهای دیگران ( پیام)

 

Farshchian

 

دسته بندی موضوعی

 

نوشته های قبلی

 

بایگانی ماهانه ی نوشته ها

من و بارون

 

لینکستان روزانه

 

لینکستان همیشگی

 

درباره وبلاگ ما

پرنده ی دل

این وبلاگ کاملا دونفره است یعنی دونفر نویسنده این وبلاگ هستن یعنی یه مامان داره و یه بابا...
مامان این وبلاگ همه اش درس خونده و اونقدر درس خوندش تا الان معلم شده و درس میده...
بابای این وبلاگ هم هنوز در سفر هستش و اینقدر سفر رفته و میره و دوست داره بره که خدا میدونه...
اینجا هیچ حساب کتابی تو نوشتن نیست یعنی نه بابا و نه مامان چیز خاصی مد نظرشون نیست که روی اون گیر داده باشن و به قولی! یه جورایی عشقیه...
قدیما میگفتن هر چه میخواهد دل تنگت بگو و از این حرفا...
خلاصه خیلی خوش اومدین

بابا (165 بار مطلب نوشته)

مامان (154 بار مطلب نوشته)

 

پیاز داغ اضافه

clay_cup

بابا ایران دوست خیلی خفنی هست که همه جوره هوای وطن و هویت و فرهنگ خودش رو داره اما جوری رفتار میکنه که شاید در دید اول موافق با این اصول نیست

 

جوینده یابنده است

 

خبرنامه

 

آمار بازدیدکنندگان

امروز
تعدا بازدیدهای امروز :
تعداد بازدیدهای دیروز :
تعداد بازدیدها از ابتدا :
تعداد مطالب موجود :
تعداد نظرات ارسالی :
ایجاد صفحه در - ثانیه Locations of visitors

 

خروجی و خبرخوان

5
4
2
3
1

RSS Feed.
ATOM