تبلیغات
Welcome to OurBlog!

تربیت و خاطرات کودکی!

جمعه 3 آذر 1385 ساعت 12:11 ب.ظ
نویسنده: بابا تحت موضوع: یادگاری ,

 

تربیت فکر!

آخ که چقدر سخته

آخه میدونی چیه؟

این فکر همه وجودته

عرضه داشتی ادبش میکنی تا مودب باشی

عرضه نداشتی و نتونستی و بی خیالش شدی... اون ادبت میکنه!.. البته به سبک خودش تا کیف کنی

آره... تربیت فکر

به خودم میگم...

خیلی باید مهارت داشت

خیلی باید عرضه به خرج داد

از همه مهمتر خیلی باید جرات داشت که باهاش دربیفتی

اینقدر حالت رو میگیره که نگو

گاهی تا مرز آبروت پیش میره... طوری که اطرافیانت رو گیج میکنه

خودت هم که اگه گیج نباشی بالکل اصلا تو جرگه گیج بازار تربیت فکر راهت نمیدن

هی بزن تو سرش هی خودت بگو آخ!

آخ آخ آخ

چقدر آخ گفتیم و چقدر شنیدیم؟!

آخ که خیلی سخته

اما خوبیش اینه که خیلی خونسردی میطلبه

آدم اگه خونسرد نباشه نمیتونه دووم بیاره

رنگش آبیه

برا من که خیلی پر رنگه

یه جورایی تو مایه های آبی نفتی! اونم خیلی نفتیه نفتی!

آها داشت یادم میرفت

تاحالا بوی آفتاب رو حس کردی؟

جدی میگما!

خل نشدم!

هر چیزی یه بویی داره

آفتاب هم بوی خودشو داره

البته باید دماغت رو حسابی تربیت کنی

باید گوش دماغت رو زیاد کشیده باشی!

آره خلاصه!

امروز آفتاب شهر من بوی آفتاب دوران کودکی منو میداد

درست همون بو و رنگ رو داشت

بنگلور من بوی آنکارا میداد

بوی زمانی که جز حس بپر بالا بپر پایین هیچ دغدغه ای نداشتم

البته حفظ کردن جدول ضرب با معلمی که ازش خوشم نمیومد و همیشه جلوی دختر پسرای کلاسمون ضایعم میکرد هم یکی از دغدغه هام بود!

اما میدونی چطوری یاد گرفتمش؟!

اگه گفتی؟!

جدول ضرب رو بلد بودم!

اما نمیدونم از چی بود که تا این معلم رو میدیدم یادم میرفت!

همه از من میپرسیدن و جواب میدادم!
اما این خانوم معلم نچسب ما وقتی میومد نگاهش طوری بود که چشمام تحملش نمیکرد

واسه همین گوشهام هم صداش رو نمیشنید و زبونم هم به جوابش باز نمیشد

خلاصه اینطوری بود تا اینکه یه روز...

شاگرد تنبل کلاسمون یه روز قبل از کلاس برگشت با خنده به من گفت:

تو که همه رو عاصی کردی با این زبل بازیهات!

چرا اینقدر خنگی که نمیتونی جدول ضرب رو جواب بدی!؟

یکم وایستادم نگاهش کردم!

خندیدنش یه دنیا مفهوم بود برام که شاید تجربه ای خیلی خیلی گنده و بزرگ بود برام!

برگشتم گفتم...

از من بپرس!

همه جدول رو از دو دوتا چهارتا پرسید و به خیال خودش سعی میکرد همه رو بپرسه

بعضی وقتها هم خودش زیر چشمی نگاه میکرد تا یادش بیاد چند چندتای بعدی رو انتخاب کنه و بپرسه!

اسمش مهرداد بود

همش هم شاگرد آخر بود تو اون دوران

عشق بالا رفتن از فنس های دور مدرسه بود عین این دیوونه ها

کفشهاشو در میاورد و از فنسها بالا میرفت و از مدرسه فرار میکرد

هر چند وقتی که از مدرسه ما رفته بود و شایدم اخراج شده بود ما راهش رو ادامه دادیم و گروهی جیم میزدیم و میرفتیم پارک پشت مدرسه

اونجا تاب داشت

تاب بازی رو از اونجا دوست دارم

اینقدر حال میداد که نگو

وقتی یاد گرفته بودم که خودم خودمو روی تاب هل بدم! دیگه دلم نمیخواست که از تاب بیام پایین و اونقدر میرفتم بالا که پایه های تاب تکون میخورد و بچه های دیگه که روی تاب بودن صداشون در میومد...

اوهوی!... کوبکه! یواش تر!

کوبکه عشق دوران کودکی قشنگ من بود

دروازبان تیم آلمان بود

واسه همین همیشه تو فوتبال دروازه وامیستادم!

حتی بعدها وقتی که به خیال دیگران خیلی گنده و بزرگ شدم هم توی فوتبال ساحلی و سالنی و خاکی و خیابونی هم دروازه بان بودم

دیگه فرقی نمیکرد که دروازه کوچیکه یا بزرگ!

همیشه هم مجهز بودم!

دستکش و لباس پنبه دار روی شونه ها و بازوها!
خلاصه بازم اینطوریا بود!

مهرداد به خیال خودش همه جدول رو از من پرسید الا ۹ ۹ تا!

دیدم نپرسیده!

اما خودش جو گیر بود که به خیال خودش داره به من جدول ضرب یاد میده

منم تو ذوغش نزده بودم

چون مفهوم خنده اش برام ارزشی داشت که اینطوری میخواستم جبران کنم

دفتر رو محکم بست و منو بغل کرد!
چون همه رو جواب داده بودم و البته بعضی اوقات هم خودمو میزدم به گیجی تا کمکم کنه

اونم همچین حس معلمی باحالی داشت که نگو و نپرس

خلاصه با یه نگاه گیج و مبهم و مونگولی ازش پرسیدم که...

همه رو پرسیدی؟

اونم گفت آره پسر! همه رو بلدی!!!

منم گفتم فقط ۹ ۹ تا رو نمیدونم چند میشه چون تا آخر جدول هیچ وقت نرسیدم حفظ کنم!!

اونم گفت خره ۹ ۹ تا میشه ۶۸ تا!

منم پرسیدم آره؟
جلیل برگشت گفت نه بابا میشه ۸۶تا!

منم خودم رو حسابی زده بودم به گیجی و گفتم که این خیلی سخته ! اصلا یاد نمیگیرم ولش کنیم!

خلاصه دوسه تا پسرای همکلاسی مثل حسام و هوشنگ و جلیل و مهرداد خوشحال بودن که من یاد گرفتم این جدول ضرب رو!! اونم در عرض یک زنگ تفریح!

...

تا خانوم فیروز پور اومد سر کلاس بچه ها گفتن خانوم خانوم!...

محسن جدول ضرب رو یاد گرفته!

خانوم معلم هم هر چی میپرسید...

ایندفعه تو چشمای پر شوق و ذوغ همکلاسیهام نگاه میکردم و جواب میدادم

یادم نمیره دخترا چند روز بعدش که یه برنامه داشتیم برای نمیدونم چه برنامه ای! و اونها هم قرار بود سرود بخونن!

بخاطر این افتخار من که جدول ضرب رو یاد گرفتم منو چهار پنج تایی بردن تو کلاس تمرینشون

با کیبورد یا همون اورگ ما بی کلاسا! شروع کردن آهنگهای خنده دار زدن

مثل آژیر پلیس و هواپیما و از این چیزا

منم که گوشام حسابی خیر سرم قرمز شده بود کلی براشون آواز خوندم و اومدم بیرون!

خلاصه همه کلاس ما خوشحال بودن از اینکه محسن کوبکه جدول ضربش رو یاد گرفت!

از اون به بعد وقتی حسین آقایی توپ بسکتبال منو با پا شوت میکرد چیزی بهش نمیگفتم

یا وقتی پدرام میخواست کل کل بندازه که مسابقه دو بدیم با هم تا سریعترین پسر کلاس معلوم بشه میگفتم که اون برنده شده!

یا وقتی که فوتبال بازی میکردیم اجازه میدادم جلیل وقتی خسته میشه جای من تو دروازه وایسته

نسیبه هم که سرش با جلیل کل کل داشتم رو دو دستی تقدیم جلیل کردم خیر سرم!

گفتم نسیبه مال خودت!

جدول ضرب یاد گرفتنم حکایتی شد تا جرات اینو داشته باشم به هر چیزی از چند بعد نگاه کنم و به تفسیر های تک بعدی گیر ندم!

چند سال پیش وقتی دوباره جلیل رو پیدا کردم بوی همون دوران توی مشامم پیچید

اینکه تاب سواری چقدر کیف داشت

اینکه پریدن روی صندوق عقب و راه رفتن روی سقف و با باسن از روی سقف ماشین دزد گیر دار و فرار های با استرس بعد از دراومدن صدای آژیر دزدگیر ماشینها و داد و فریادهای صاحب ماشین از پنجره یا تعقیب کردنهای الکی مردم تو خیابونها بعد مدرسه چقدر بوی کودکی پسرانه رو داشت و همه اینها برام زنده شد

اتفاقا رفتیم چندتایی از بچه های اون دوران رو مثل حسام و حسین آقایی دیدیم!

حسام که تو دعوا سر توپ فوتبال با جفت پا زده بودمش زمین و دندون نیشش شکسته بود رفته بود ارتودنسی کرده بود اونهم توی سال اول دانشگاه!

حسین آقایی هم که همیشه از من مشت میخورد و اونقدر این فلک زده رو من زده بودم و الان هر چی فکر میکنم که چرا من این بشر رو میزدم و هیچ بهونه ای برای زدنش بجز شوت کردنهای توپ بسکتبالم که همیشه شده بود دق دل من نداشتم دیگه چرا میزدمش به هیچ دلیل قانع کننده ای نمیرسم!

حسین آقایی رو هم دیدیم!

باورتون میشه؟!

رفته بود تو کار بدن!

بدنسازی میرفت

هر بازوش شده بود قد گردن من!

تا دیدمش برگشت گفت محسن کوبکه چطوری!

با اکراه منو بغل کرد!

گفتم بهش چیه هنوز میترسی با مشت بزنمت!

خندید و گفت آره یادته تو همش منو میزدی!؟
جلیل هم پا برهنه پرید تو حرف ما و گفت اگه جرات داری حالا فوتش کن!
کلی با هم خندیدیم

جالب اینجا که حسین آقایی که از دخترا متنفر بود تو کودکی!

برای اولین بار تو ایران باعث شد ماشین رو آروم کنم تا آقا به یه دختر شماره بده!

حسابی واسه خودش دختر باز تیر شده بود!

اونقدری که من دو دل بودم که ماشین رو یواش کنم که به عادت همیشگیش برسه یا نه!

خونشونم شهرک غرب بود!

بوی شهرک غرب خیلی برام غریب بود! و از اونجا خوشم نیومد!

آره خلاصه هر از چند گاهی که جلیل رو میبینم یاد بوی دوران کودکیم میفتم و وقتی همدیگرو نگاه میکنیم انگار هر دوتامون داریم به یه چیز فکر میکنیم اونم اینکه چقدر زود گذشت

جلیل جیمبو کجا و جلیل اوحدی دانشجوی علاف کجا

محسن کوبکه کجا و الان من کجا

خیلی زود میگذره...

آخ خیلی زود میگذره...

بازم مثل همیشه هیچ چیزی توی ذهنم نبود

اما اومدم اینجا و شروع به نوشتن کردم

میخوام خاطراتی بمونه برام

آخه این چند وقته خیلی حس شامه ام کار نمیکرد و همش چوب میزدمش خیر سرم!

اینقدر که بوی گند خستگیهای روحی و جسمی تکرای ام رو نمیشنیدم

باید یه آبی به سر و صورتم بزنم


لینك مستقیم به مطلب

کبوتر نامه رسان

ارسال نظر / پیام

بلبل خوش خبر از طرف همان یار رسید
خبر از دلبری یار به دلدار رسید


ارسال پیام شما و مشاهده پیامهای دیگران ( پیام)

 

Farshchian

 

دسته بندی موضوعی

 

نوشته های قبلی

 

بایگانی ماهانه ی نوشته ها

من و بارون

 

لینکستان روزانه

 

لینکستان همیشگی

 

درباره وبلاگ ما

پرنده ی دل

این وبلاگ کاملا دونفره است یعنی دونفر نویسنده این وبلاگ هستن یعنی یه مامان داره و یه بابا...
مامان این وبلاگ همه اش درس خونده و اونقدر درس خوندش تا الان معلم شده و درس میده...
بابای این وبلاگ هم هنوز در سفر هستش و اینقدر سفر رفته و میره و دوست داره بره که خدا میدونه...
اینجا هیچ حساب کتابی تو نوشتن نیست یعنی نه بابا و نه مامان چیز خاصی مد نظرشون نیست که روی اون گیر داده باشن و به قولی! یه جورایی عشقیه...
قدیما میگفتن هر چه میخواهد دل تنگت بگو و از این حرفا...
خلاصه خیلی خوش اومدین

بابا (165 بار مطلب نوشته)

مامان (154 بار مطلب نوشته)

 

پیاز داغ اضافه

clay_cup

بابا ایران دوست خیلی خفنی هست که همه جوره هوای وطن و هویت و فرهنگ خودش رو داره اما جوری رفتار میکنه که شاید در دید اول موافق با این اصول نیست

 

جوینده یابنده است

 

خبرنامه

 

آمار بازدیدکنندگان

امروز
تعدا بازدیدهای امروز :
تعداد بازدیدهای دیروز :
تعداد بازدیدها از ابتدا :
تعداد مطالب موجود :
تعداد نظرات ارسالی :
ایجاد صفحه در - ثانیه Locations of visitors

 

خروجی و خبرخوان

5
4
2
3
1

RSS Feed.
ATOM